|
ღبرای تمام دل های بارانیღ
|
هو المحبوب
دریاب که ایام گل و صبح جوانی چون برق کند جلوه و چون باد گریزد
آخرین پست این وبلاگ:
دوستان همراه،بدی هارو حلال کنید.براتون بهترین آرزوهارو دارم.آرزو میکنم همیشه و همه جا
به یاد خدا باشیم و از لحظه لحظه های عمر کوتاهمون نهایت استفاده رو ببریم.
آرزو میکنم بهترین سرنوشت ها و عاقبت ها در انتظار تک تکمون باشه
وضمن عرض تسلیت بابت شهادت آیت الله بهشتی و هفتادو دوتن از یاران بزرگوارشون دعا
میکنم قدر این همه شهیدی که مخلصانه جونشونو در راه انقلاب اسلامی و ایران عزیزمون دادند
رو بدونیم.سربلندیه ایران و ایرانی نابودیه همه ی دشمنانمون وسلامتی رهبر عزیز و تمام خادمین
واقعی و دلسوز ملتمونو از خداوند خواستارم.
سرفراز باشی میهن من
راستی عازم سرزمین دریا و جنگل و بارانم جای همتون خالی
چه لذتی داره کنار دریا و زیر نم نم بارون تولدتو جشن بگیری!تولدتو تو اوج جوونی لحظه های
نابی که هرگز بر نمیگرده
یعنی چند تا هفت تیر دیگه فرصت دارم؟نمیدونم اما قطعا فرصت ها زود خواهد گذشت.
برام دعا کنید
یا علی
زندگی آرام است/مثل آرامش یک خواب بلند/زندگی شیرین است/مثل شیرینی یک روز
قشنگ/زندگی رویاییست/مثل رویای یکی کودک ناز/زندگی زیباییست/مثل زیبایی یک غنچه ی
باز/زندگی تک تک این ساعت هاست/زندگی چرخش این عقربه هاست/زندگی راز دل مادر
من/زندگی پینه دست پدر است/زندگی مثل زمان در گذر است.
نابودی دشمنان احمد صلوات
پیروزی احمدی مجدد صلوات
یک بار دگر به کوری چشم حسود
بر احمد و محمود و محمد صلوات
اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم



۳<۱
ثابت شد
امسال هم بهار پر از انتظار رفت
هر برگ گل پرنده شد و از چمن گریخت
باز آن بنفشه ها که به یاد تو کاشتم
اشک کبود سبزه شد و روی خاک ریخت
از بس که عمر تلخ جدایی دراز شد
ترسم مرا ببینی و نشناسی این منم
گر سرنهم به کوه و بیابان شگفت نیست
دیوانه غم تو و دوری .........

كاش يك روز در كنار بوته اي
خاك از عشق من و تو گويد
كاش آن هرزه مرد ولگرد نيز
ذره اي از عشق بين ما بويد
كاش آن ره گم كرده ي بي نوا
راه حقي چو راه ما جويد
كاش بر هر دل سنگ شده اي
بوته اي چو بوته ي عشق ما رويد

دكتر وودى آلن :
دور نیست از دیدار چهرهاى زیبا به دمى دل ببازیم و به ستایش جمالش بپردازیم و یا از ادراك صفات معنوى موجودى، متأثر شویم و به آفرینى لب بگشاییم و یا حتى نسبت به كسى در ضمیر خود كشش كهربایى دریابیم اما اینها هیچ یك عشق نیست. عشق درخور این نام ، باید بنایى باشد كه بر پایههایى از بصیرت و معرفت حقیقى عاشق و معشوق به صفات یكدیگر، استوار شود. پس نخست معرفت و شناخت است و از آن پس محبت و اگر این احساس قوت گیرد، به عشق بدل مىشود. بیشتر اوقات كشش جنسى و جذبه ی قوى موجود میان زن و مرد را به جاى عشق مىگیرند. این درست نیست زیرا عشق وقتى پدید مىآید كه زن و مرد یكدیگر را نیكو بشناسند و دریابند. این گونه جذبهها و كششها اغلب موهوم و ناپایاست. عشق باید به تفاهم فكرى، توافق اخلاقى و جذبه جسمى [هر سه] در آمیخته باشد.


هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را


در جلسه امتحان عشق ،
من مانده ام و يک برگه سفيد
و يک بغل تنهايی ودلتنگی .
دردِ دل من، در اين کاغذ کوچک جا نمی شود !
در اين سکوت بغض آلود،
قطره کوچکی ازعشق سرسره بازی می کند !
وبرگه سفيد،
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد.
عشق تو نوشتنی نيست ...
در برگه ام کنار آن قطره ،
يک قلب کوچک می کشم ♥ !
وقت تمام شد؛
برگه ها بالا ...



بي تجربه متولد ميشويم ٬
با جرات زندگي ميكنيم
و
باحيرت ميميريم.
تنها چيزي كه فروغش به خاموشي نميگرايد
دوستي هاي پاك است.



سحرم تمام شب از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی......
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم......
دوست دارم سحرم 


باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه
بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."
شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی
گذشته هايي كه ما رو مي بره به دنياي شيرين كودكي. وقتي يه بچه دبستانی كوچولو بوديم و مشق شبمون حفظ كردن اين شعر زيبا بود. ياد اون روزها بخير، چه جالب بود، وقتي نوبت به اين درس مي رسيد ديگه پائيز از نيمه گذشته بود و نم نم بارون داشت ترانه شو شروع مي كرد كه درس معلم آغاز مي شد و از روي كتاب فارسي مي گفت :
بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…
مثل آواز خوش یک دوره گرد
مثل درس فارسی ،درس علوم
کاش می شد کودکی را دوره کرد

آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...
اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...
بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم...
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی
سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
ستاره دیده فروبست و آرمید،بیا
شراب نور به رگهای شب دوید،بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید،بیا
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید،بیا
زبس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید،بیا
به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید،بیا
به گامهای کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید،بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید، بیا
امید خاطر رویای دلشکسته تویی
مرا مخواه از این بیش نا امید،بیا
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
گاهی سرم را بالا می گیرم
تا آسمان مرا فراموش نکند ؛
تا ابرها بدانند که وقت باریدن است ؛
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را ؛
و می گریم
تا زمین بداند که من از جنس ابرم،
نه خاک...


ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه ، آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پُر تَرَک مثِ تو و من نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل،مال اشک شبنماس
ماه من غصه نخور، زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز
باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز
ماه من غصه نخور، باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم ، تو وطنش غریب میشه
ماه من غصه نخور، ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور، شمعدونیا صورتین
دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین
ماه من غصه نخور، سبک می شی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسید از کم و زیاد
ماه من غصه نخور،خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن
ماه من غصه نخور، بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همینه،تولد و مُردن داره
ماه من غصه نخور، تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور،گلا میان عیادتت
به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت
ماه من غصه نخور، خیلیا تنهان مثِ تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان،مثِ تو
ماه من غصه نخور، زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه،آدم نمیشه
ماه من غصه نخور،حافظ واست وا می کنم
شعراشومی خونم و تو رو مداوا می کنم
ماه من غصه نخور، دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم،تو هم جدا،منم جدا...